بهترين سايت تفريحي براي جوانان ايراني
داستان کوتاه
بازدید این موضوع : 13697
بازدید کل مطالب این موضوع : 141517
کل مطالب این موضوع : 428
شب عمليات ؛‌ كلاه و گلوله (داستان)
شب عملیات من  جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم.
 از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
 در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.
برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
... گلوله توی پیشانی علی بود.
| نوشته شده توسط : admin در جمعه 12 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
پیله ابریشم (داتسان)
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای
بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
 ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
 آن شخص خواست به پروانه کمک کندو با يك قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند.
 آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان
پرواز دهد .
 گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم ؛به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.
| نوشته شده توسط : admin در جمعه 12 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
بلا تکلیف (داستان)
اداره آب و فاضلاب :

در روزهای گرم تابستان بهتر است به جای استفاده از کولرهای آبی

از کولرهای گازی استفاده کنید.

اداره برق :

در روزهای گرم تابستان بهتر است به جای استفاده از کولرهای گازی

 از کولرهای آبی استفاده کنید.
| نوشته شده توسط : admin در جمعه 12 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
تخم مرغ (داستان)
از بلندگوی مسجد صدای ربنا بلند شده بود که به خودش آمد. آن قدر گرم بازی شده بود که حواس به گذر زمان نبود.
دوان دوان خود را به بقالی رساند. مادرش گفته بود برای افطار تخم مرغ بخرد. دو هزار تومانی را به فروشنده داد و تخم مرغ ها را حساب کرد. فروشنده تخم مرغ ها را داخل کیسه گذاشت و به پسر بچه داد.
پسر با سرعت به سمت خانه  دوید . وقتی رسید که اذان می گفتند. پله ها را دو تا یکی بالا رفت. در خانه را باز کرد. کیسه تخم مرغ ها را به مادرش داد و به سمت دستشویی رفت.
صدای مادرش بلند بود که می گفت:"خدا ذلیلت کنه بچه... یه دونه تخم مرغ سالم نمونده. چی کار کردی این تخم مرغا رو؟"
| نوشته شده توسط : admin در دوشنبه 8 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
کریم (داستان)
شنیده بودم می گویند کریم کسی است که اگر به اش نگویی هم کرم می کند .

حاجتی داشتم.حاجتم کربلا بود. به همه ی ائمه گفتم جز ...

در حرم حضرت عباس گفتم  یا کریم اهل بیت متشکرم .

| نوشته شده توسط : admin در جمعه 5 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
روزه (داستان)
"خیلی سخته! چهارده پونزده ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا؟ توی این گرما؟ هر جور فکر می کنم می بینم نمی شه؛ نمی تونم!"

"راست می گی خانوم جواهری جون! منم که زخم معده دارم. دکترم هیچی سرش نمی شه؛ می گفت می تونی روزه بگیری. بهش گفتم من که نمی تونم، شما رو نمی دونم! نذاشتم هیچکدوم از بچه هام هم روزه بگیرن. گناه دارن بیچاره ها با این گرما!"

همین موقع که دو همسایه طبقه بالا مشغول حرف زدن بودند ، با صدای اذان، مائده دخترک نه ساله همسایه طبقه پایین،  یک دانه خرما در دستش گرفته بود و دلش نمی آمد روزه طولانی اش را باز کند.

| نوشته شده توسط : admin در پنجشنبه 4 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
چشم درد و راهب (داستان)
ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي كرد كه از درد چشم خواب به چشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. 
پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.
 به راهب مراجعه مي كند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد مي دهد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.
او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آميزي كند .
همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد.
بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند.
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در پنجشنبه 4 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
نان (داستان)
روزه و گرما رمقی برایش نگذاشته بود. قدم هایش را به آرامی به سوی خانه برمی داشت. از اینکه نگاه های رهگذران به سویش جلب شده بود تعجب می کرد. یکی دوبار هم برگشت و متوجه شد عابران چشم چران حتی از پشت سر هم چشم از او برنمی دارند.

سرو وضع ظاهرش را مرتب کرد، حتی با شانه کوچک جیبی موهایش را شانه کرد اما نگاه مزاحم عابران دست بردار نبود. کلید را توی قفل انداخت و وارد خانه شد. دو تا نان بربری را که خریده بود به سمت همسرش گرفت. تازه متوجه دلیل نگاههای عابران شد. خودش و همسرش هر دو خندیدند.

نصف یکی از بربری ها خورده شده بود.
| نوشته شده توسط : admin در پنجشنبه 4 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
راضی (داستان)
هر سال، شب چهارشنبه اول ماه رمضان توی یکی از سالن های بزرگ شهر، افطاری مفصلی می داد.
ولی امسال... از چند روز قبل از موعد امسال، چشمش به پسرش بود که این رسم هر ساله اش را به جا بیاورد و او به جای پدر که حالا ناتوان شده بود، افطار بدهد.
شب چهارشنبه اول ماه مبارک رسید و پسرش سنگ تمام گذاشت: افطاری مفصل، این بار در مسجد محل. همه آمده بودند و بعد از افطار برای شادی روحش فاتحه خواندند و رفتند.
پدر راضی شده بود.
| نوشته شده توسط : admin در سه شنبه 2 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
داستان: بازی آخر
اتوبوس نگه داشت. شاگر شوفر، زوری به صدایش داد و گفت: «یک ربع نماز،‌ ناهار و دستشویی» مرد چاقی که ظاهری اتو کشیده و شیک داشت و همان جلوی اتوبوس نشسته بود، گفت: «توی یه ربع نمیشه حتی یکی از این کارها را درست و درمان، طوری که قشنگ به دل آدم بچسبه انجام داد؛ چه برسه به هر سه تا با هم»
شاگر شوفر به حرف مرد چاق محل نگذاشت. مرد چاق موقع پیاده شدن به جوانک شاگرد گفت: «من غذا خوردم. با نماز و دستشویی هم میونه خوبی ندارم. بذار بشینم توی اتوبوس»
شاگر شوفر دستمال کثیفی دستش گرفته بود و داشت می‌کشید به شیشه‌ها؛ «نمی‌شه آقا. در اتوبوس را باید قفل کنم. اگه چیزی گم بشه جواب مردم را شما می‌دی؟»
مرد چاق جواب جوانک را نداد و از اتوبوس فاصله گرفت. اول رفت سراغ کوزه‌های گلی،‌ اصلا سرگرمی جالبی نبود. چند متر آن طرف تر چند نفر حلقه زده بودند، رفت تا سر و گوشی آب بدهد.
مرد ژنده پوشی روی زمین نشسته بود و چهار تا کارت سفید دستش بود. کارت‌ها را بالا آورد و رو به مردم گرفت و پشت آن‌ها را نشان داد. پشت همه سفید بود به جز یکی که علامت داشت. کارت‌ها را روی زمین گذاشت و با چند حرکت ساده کارت‌ها را جابه جا کرد و خواست که مردم کارت علامت دار را حدس بزنند.
همه کارت سوم را نشان دادند. کارت را برگرداند. درست بود. دوباره کارت‌ها را به هم زد؛ کمی سریع تر از قبل ولی حدس زدنش باز هم کار سختی نبود. باز پرسید.
> ادامه مطلب ... | نوشته شده توسط : admin در دوشنبه 1 شهريور 1389
موضوع : داستان کوتاه
< قبلی بعدی >

Copyright Tafrihi.com 2005 - 2010 ©
Host By Persiantools.Com
این سایت ثبت شده در پایگاه ساماندهی وزارت ارشاد اسلامی می باشد و تمامی مطالب این پایگاه تحت نظارت و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.
Powerd By TAFRIHI Web Group                                                           PHP design : Jafar.N - Graphic Design : Ali.Rahimi‌‌‌